X
تبلیغات
مجتمع فنی
رایتل
دوشنبه 29 شهریور‌ماه سال 1395

خانم دکتر روانپزشک

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
دوشنبه 29 شهریور‌ماه سال 1395

به یک کمای سه روزه نیازمندم.


اینکه گاهی بدیهی ترین چیز ها را هم زیر سوال ببری و بخواهی هزار جمله بی ربط تحویلم بدهی و من هزاربار  التماس کنم و دل آشوب باشم و بجنگم ، توان من را برای انجام  همه چیز از بین می برد.

اینکه بدیهی ترین کارها را هم انجام ندهی.

اینکه کلا چشمانت را ببندی .

همه چیز در جنگ و جدال است.

و متاسفانه من آدم جنگجویی نیستم.


* اینکه آرزوهای دور تو برای عده ای به راحتی قابل دسترس باشند:

الف) وحشتناک است   ب) افسرده کننده است   ج) خوشحال کننده     د) ......

یکشنبه 14 شهریور‌ماه سال 1395

آرزو های موش کوچولو

دخترکم:

گاهی آروزهای آدمی خیلی حقیر و کوچک می شوند. آنقدر کوچک که نمی توان به زبان آورد.

آرزوهایی مثل داشتن یک پنجره در خانه که دم صبح و دم غروب  تابستان ها باز شودو نسیم رها شود در خانه  و   یا  بعدازظهرهای زمستانی پرده را کنار بزنی و آفتاب بتابد به روی قالی و تو آرام دراز بکشی زیر آفتاب ملایم.

مثل داشتن یک کتابخانه آنطور که خودت می پسندی . کتابخانه ای با قفسه های بدون شیشه و طراحی بسیار ساده طوری که فقط کتابها و قصه هایشان دیده شوند و  کلمات کتابها بتوانند آزادنه از کتابخانه بیرون بیایند و در همه جای خانه گسترده شوند.کتابخانه ای با طراحی سخاوتمندانه بدون قاب و شیشه و در و قفل و کشو.

مثل داشتن یک جفت کفش که هم راحت و هم سبک و هم نرم و هم رسمی و هم شیک باشند.انگشتان پا را تحت فشار قرارندهند و در ضمن کمی پاشنه هم داشته باشند و وقتی راه می روی آخ نگویی و در کل همه منظوره باشند.  انگا ر که با آنها روی ابرها راه می روی.

مثل داشتن همان شلوار جین شیک و بادوام و خوشرنگ و راحت .

مثل انداختن یک کوله پشتی بر روی کتف ها و دویدن.

مثل داشتن یک باغچه کوچک . راستش من گلدان که می بینم نفسم تنگ می شود. راه دستهایم بسته می شود. دلم می خواهد ریشه ها تا هرکجا که می خواهند کشیده شوند و عمیق شوند.

مثل داشتن یک دوچرخه . دوچرخه ای که همیشه با باد و نسیم هم نشین باشد. دوچرخه ای که بشود با آن تا نانوایی و سوپرمارکت و میوه فروشی رفت . سبد هم داشته باشدها.

مثل داشتن یک حیاط نقلی برای اینکه من و تو و بابا هر روز عصر در ایوانش چای بخوریم.

مثل آواز خواندن بلند .

مثل داشتن فرگاز عالی و قالب های جورواجور برای پختن شیرینی ها و کیک های خوشمزه. بدون نیاز به تنظیم مدوام دمای فر.

مثل داشتن یک صندلی راحت که کنارش چای و رطبی و کتابی به انتظار نشسته باشد. گاهی هم یک تکه کیک شکلاتی.

مثل داشتن مجموعه ای از آهنگ ها و موسیقی های ناب.

مثل داشتن فن بیان و توانایی سخنوری و بیان آنچه در دل داری به صورت مناسب و قاطع و دل نشین.

مثل د اشتن یک دورهمی ساده با دوستان خانوادگی .با ذکر و تکرار و به روزرسانی آنچه که اعتقادو سلیقه مشترکمان است.

مثل داشتن یک توانایی خاص در بهبود حال جسمی آدمها . به زبان آوردن این یکی از همه سخت تر هست...می دانی حال روحی آدمها خیلی پیچیده است و به نظر من قسمت عمده اش دست خود فرد و خالقش است ولی وقتی بتوانی حال جسمی کسی را خوب کنی، دگرگونی اتفاق می افتد... از همه قسمت های آن توانایی تنها دلم پر می کشد برای لحظه پایان یافتن دردها و دیدن لبخند...


دیشب کتاب دعای موش کوچولو را برایت می خواندم و در دلم به اینها فکر می کردم.

می دانی  دختر زیبا :

خیلی وقتها آروزها آنقدر دست یافتنی و جلوی چشمان است که نمی بینیم.

من خیلی از آرزوهای بالا را بارها تجربه کرده ام. فقط کافی است چشمانت را ببندی و مثل دیشب دوباره برای دوست شدن با یک اسب تک شاخ واقعی آرزو کنی. شایدهمین امروز مهمان خانه مان شود . همانطور که تو می خواهی، که کنارت روی فرش اتاقت بنشیند و با هم بازی کنید. 


چهارشنبه 10 شهریور‌ماه سال 1395

مامان نمونه !! یا یک موجود عجیب و غریب


یک روز بیست و چهارساعته از لحاظ کیفی ، از جمعه شروع شد که خواهرم به طرق مختلف می گفت شب بیا خونه مامان بخواب و من به طرق مختلف بهانه میاوردم و مدام در ذهنم میگفتم خب چرا از من توقع دارد شب آنجا بخوابم وقتی شرایط من را کامل می داند.تا بالاخره  بهش گفتم خب من دو شب خوابیدم و  اون گفت خب منم یک ماه و نیم هست اینجا هستم و خیلی کم بوده. دوباره تا دوشنبه دوبار پیغام داد که شب بمان. و من که در ذهنم برنامه ریزی کرده بودم که سه شنبه شب بمانم تا چهارشنبه هم زهرا مهد نرود،  وقتی اصرار ها را دیدم و احساس کردم خیلی عجله داردتصمیم گرفتم دوشنبه آنجا بمانم..  دوتا از اتاقهای خانه بابا اینارا بازسازی می کنند و گفتم شاید کاری داشته باشند. یکشنبه از  لحاظ روحی خسته بودم دلم میخواست بشینم کنار رضا و باهاش حرف بزنم و این احوالات خسته کننده ام را رها کنم ولی متاسفانه شرایطش فراهم نشد. با همون حالات رفتم سرکار و بعد رفتم خونه مامان اینا که با این شرایط روبرو شدم:

-مامان پادرد وحشتناکی داشت و کلا هم خسته و کلافه بود و با خواهرم هم برای تغییرات جدیدی که در خانه اعمال شده بود کلا در بحث و مذاکره بود. دوسال پیش که مچ دست بابا خیلی بد شکسته بود دوباره نیاز به عمل داشت چون چسبیده به  عصب مچ یک غده بیرون آمده بود و عصر  دوشنبه باید به صورت سرپایی عمل می شد. بچه های خواهرم و زهرا هم یک تیم شیطان و شلوغ تشکیل داده بودند. پسر بزرگ خواهرم همان روز امتحان ریاضی داشت. کارهای بنایی دوتا اتاق در حال انجام بود. مامان بزرگ هم آنجا بود و روز قبل حالش بد شده بود و دوشنبه زیاد حال نداشت و مامان رژیم غذایی مخصوصش را باید آماده می کرد. دوتا مهمان سرزده هم آمدند.ساعت یک بامداد دوتا بچه کوچیک خواهرم به حالت فول انرژی در حال بازی بودند( خوشبختانه زهرا ساعتها قبل خوابیده بود) و ما در تلاش بودیم وروجک ها را بخوابانیم. مامان از شدت درد رفت آمپول زد و من با تعریف های خواهرم متوجه شدم که چقدر در طی دو روز گذشته تحت فشار بوده و باز آخرهفته هم درگیر است. حسابی کلافه شدم. حرص خوردم از مامان که اصلا به فکر خودش نیست.مدام برای خودش زحمت و کار الکی درست می کند.

صبح سه شنبه ساعت هشت از خواب پریدم و با چشمان بسته خواب آلود و خسته و کوفته سرکار رفتم  و آنجا در مورد بیماری ژنتیکی بچه دوستم خبردار شدم و کلا بی حوصله و کسل بودم و بعد که با زهرا و رضا به خانه برگشتیم، زهرا در ماشین خوابید و من هم تا رسیدم خانه سریع ناهار خوردم و خوابیدم. شاید حدود سه ساعت من و زهرا بیهوش بودیم.عصر که بیدار شد کمی باهم بازی کردیم ولی  من هنوز کسل بودم.انگار که کوهی از غم روی شانه ام باشد. زهرا سرماخوردگی خفیفی داشت و  و برای هرکاری من را صدا می زد. مامان قیچی بده. مامان کتاب بده. مامان بازی کنیم. مامان آب بده. مامان دستمال بده. انگار آخرین ذره از توانم در حال اتمام بود. که رفتم بالا و در مورد امور خانه و مالی با مادرشوهرم  کمی صحبت کردیم و از من خواست در مورد خرید خانه با رضا صحبت کنم ومن فراموش کارتر از قبل که هربار با چه برخوردی از رضا روبرو می شوم ، آمدم پایین و تا اولین جمله در مورد خرید خانه را به رضا گفتم مستقیم برجکم را هدف گرفت و من تمام شدم. و تند تر و بداخلاق تر از قبل با زهرا صحبت می کردم. ساعت دوازده شب بود . از خودم ناراحت بودم و هرچه سعی می کردم کمی با زهرا ملایم تر برخوردکنم بدتر میشدو زهرا هم بهانه گیرتر.زهرا مدام بغلم می کرد و من را می بوسید. موقع خواب دوکتاب طولانی انتخاب کردم و برایش خواندم تا شاید حالات روانی من را فراموش کنداما دیدم هنوز کمی ناراحت است. بغلش کردم برایش حرف زدم. عذرخواهی کردم و بهش گفتم بعضی وقتها مامان ها هم خسته می شوند.

اما....

این شرح حال یک دوره بود که می تواند من را از یک مامان به یک موجود ناشناخته  تبدیل کند. فقط اگر امکان حرف زدم و همراهی و همدلی بیابم بسیاری از فشارها از روی دوشم برداشته می شود.

همه اینها گذشت اما قسمت سخت ماجرا هنوز باقی مانده...مامان و مشکلاتش که هر روز بیشتر می شود.


دوشنبه 8 شهریور‌ماه سال 1395

آوار

یه روزهایی از شب قبل شروع می شوند. از شب قبل که هنگام خواب به فکر فرو می روم و در حال و روز خودم و زندگیم غرق می شوم. که چرا ها و چه حیف ها ردیف می شوند جلوی چشمانم و در آن لحظه دلم مامنی می خواهد که همه این تلنباری ها را در کنارش جا بدهم و او یکی یکی همه را مثل لباس کهنه و وسایل اضافه دور بیندازد.

اون روز و اون شب قبلش گاهی خیلی تلخ یا گاهی کسل میگذره.

چراهایم ردیف می شوند. انگاردیوانه وار سالهایم را می گذرانم تا راهی برای حسرت و افسوس بسازم. گاهی فکر میکنم از یک سالی دیگر راهی نیست. از سالی که 26 سلاگی تمام شد و نتوانستم به عهدم پایبند بمانم و فکر کردم افتادم در سراشیبی و تا الان درهمان سراشیبی پایین می روم. فقط گاهی یه زحمت خودم را نگه می دارم تا بیشتر پایین نروم.

چراهای زندگی شخصی چراهای زندگی مشترک چراهای زندگی تحصیلی چراهای زندگی شغلی.

این افکار مانند صاعقه بر جانم می نشید و تمام می شود. تمام می شوم. 

از بین حسرت هایم شاید تنها چیزی که بخواهم زهرا بداند این باشد که هرگز هرگزهیچ کاری را نیمه کاره رها نکن.


یکشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1395

به کار خودت برس

می دونی چی حالم را خوب میکنه ؟

اینکه همه چیز در دنیا تمام می شود و در آخر انسان می ماند و ماهیت وجودیش.دیگر کسی به کسی کاری ندارد.


پ.ن یواشکی: رهایی از دیگران عالیست ولی .... اون لحظات خیلی خیلی دلهره آور و دهشتناک هستند .و من ترجیح می دهم فعلا نیمه پرلیوان را ببینم.

سه‌شنبه 2 شهریور‌ماه سال 1395

یعنی از روشهای مادرانه من تعریف کرده؟

سارا (دختر خاله زهرا ) به مامانش گفته قانون خونه زهرا اینا بغل کردن هست و حرف بد نزدن.

زهرا به خاله اش گفته چقدر به من میگی اینکار نکن اونکار نکن!مامان من اصلا اینطوری نیست! خواهرم بهش گفته پس مامانت چی بهت میگه ، زهرا گفته ما هرسه تامون توی خونه می تونیم هرکاری دوست داریم انجام بدهیم. (البته لازم به ذکر است  این آزادی عمل یه جورهایی تعریف شده است که فعلا فرصت توضیح ندارم.)


خوشم اومد از اینکه زهرا نتیجه تلاش هامو کاملا درک کرده.

الحمدلله

سه‌شنبه 2 شهریور‌ماه سال 1395

خشت اول

به عکس خیره شده ام. زنی که می خندد . دختری که می خندد و مردی که لبخند بر لب دارد. آب رودخانه در جریان است و حتما آب سرد هست که هرسه آنها بر روی سنگهای کنار رودخانه نشسته اند.,وگرنه دخترک تا به حال به آب زده بود. دختر شادمان است چون چشمهایش برق می زند.در ذهنم می گذرد حتی اگر  سالها بگذرد این عکس و وضعیت و حالت آدمهای داخل آن  ثابت می ماند.


کم کم دارم باورمی کنم ماهیت زندگی و شخصیت کلی آدمها بسیار اندک تغییر می کنند. کم کم دارم می ترسم از شخصیت زهرا که به گمانم از دوسالگی تشکیل و تکمیل شد.نه اینکه شخصیت بدی شکل گرفته باشد و من بترسم . از بی تغییری می ترسم. دلم رشد می خواهد.

مثال ها :

زنی که خسیس است و هر بار برای کوچکترین مسایل به دروغ روی می آورد و ادعای رک گویی هم دارد. از کودکی همینطور بوده.

مردی که پرتوقع و رک  می باشد و از کودکی انتظار داشته دیگران خواسته هایش را برآورده کنند.

زنی که همیشه مورد سو استفاده روحی و روانی اطرافیان قرار می گرفته.

دختری که همیشه همه حرفهایش را  آگاهانه و با هدف پنهان می کرده.

دختری که علیرغم هوش زیاد خودش را به خنگی می زند تا راحت تر در جمع باشد.

پسری که به دنبال کسب توجه است.

زنی که مهربان و دلسوز هست و خودش را بی رویه فدا می کند.

مردی که تنهاست.

زنی که شلوغ و پر سرو صداست.

پسری که پیچیده است.

زنی که مدعی است....


مثال ها زیاد است ولی منفی ها بیشتر آزارم می دهد و من را می ترساند.



شنبه 16 مرداد‌ماه سال 1395

اینباربه جای همه حرفهای همیشگی ام در مورد خودم به مثال روی آورده ام...

به حالت دراز کش روی یک تخته پاره در اقیانوس آرام شناورم. آفتاب تندی تمام بدنم را سوزانده و تشنگی امانم را بریده و صدای آب را می شنوم و هر از گاهی  جانوری کنارم قلپ قلپ می کند و یا پرنده ای پرواز می کند. نای بلند شدن و ایستادن ندارم. مدتهاست صدای آدمیزاد نشنیده ام.  آخرین آب نوشیدنی را محکم در دستم نگه داشته ام و در دست دیگرم چیزی است که فقط می دانم بسیار باارزش است .الان هنوز مانده تا نفسم به شماره بیفتد...

سه‌شنبه 29 تیر‌ماه سال 1395

روزهای صابونی

یه روزهایی در زندگی ما هست که مثل صابون لغزنده است و من اونها رو با هر دو دستم میگیرم که مبادا لیز بخورند ولی بالاخره دستهام خسته می شوند و یا اتفاقی می افته و صابون از دستم لیز می خوره. روزهایی که رضا بسیار مهربان و خوشرو هست و با تمام بدقلقی ها و خستگی های من کنار میاد و کلا همه چیز به صورت گل و بلبل درمیاد.


وقتی زهرا با خستگی و یا بیحوصلگی من ، منو محکم تر بغل می کنه و با چشمهایی که نی نی میزنه به من خیره میشه تا حالت چشمهام عوض بشه و بخندم، حال دگرگونی پیدا میکنم. یعنی اون احساس وجود یا عدم امنیتی که پشت اون پرده زلال چشمهاش به حالت روحی من وصل شده ، منو دیوانه می کنه. دلم نمیخواد شادی و غم زهرا به حال من وصل باشه ....

دوست دارم بیشتر بنویسم ولی الان حس نوشتن ندارم.

( تعداد کل: 357 )
   1      2      3      4      5      ...      36      >>