X
تبلیغات
نماشا
رایتل
یکشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1395

به کار خودت برس

می دونی چی حالم را خوب میکنه ؟

اینکه همه چیز در دنیا تمام می شود و در آخر انسان می ماند و ماهیت وجودیش.دیگر کسی به کسی کاری ندارد.


پ.ن یواشکی: رهایی از دیگران عالیست ولی .... اون لحظات خیلی خیلی دلهره آور و دهشتناک هستند .و من ترجیح می دهم فعلا نیمه پرلیوان را ببینم.

سه‌شنبه 2 شهریور‌ماه سال 1395

یعنی از روشهای مادرانه من تعریف کرده؟

سارا (دختر خاله زهرا ) به مامانش گفته قانون خونه زهرا اینا بغل کردن هست و حرف بد نزدن.

زهرا به خاله اش گفته چقدر به من میگی اینکار نکن اونکار نکن!مامان من اصلا اینطوری نیست! خواهرم بهش گفته پس مامانت چی بهت میگه ، زهرا گفته ما هرسه تامون توی خونه می تونیم هرکاری دوست داریم انجام بدهیم. (البته لازم به ذکر است  این آزادی عمل یه جورهایی تعریف شده است که فعلا فرصت توضیح ندارم.)


خوشم اومد از اینکه زهرا نتیجه تلاش هامو کاملا درک کرده.

الحمدلله

سه‌شنبه 2 شهریور‌ماه سال 1395

خشت اول

به عکس خیره شده ام. زنی که می خندد . دختری که می خندد و مردی که لبخند بر لب دارد. آب رودخانه در جریان است و حتما آب سرد هست که هرسه آنها بر روی سنگهای کنار رودخانه نشسته اند.,وگرنه دخترک تا به حال به آب زده بود. دختر شادمان است چون چشمهایش برق می زند.در ذهنم می گذرد حتی اگر  سالها بگذرد این عکس و وضعیت و حالت آدمهای داخل آن  ثابت می ماند.


کم کم دارم باورمی کنم ماهیت زندگی و شخصیت کلی آدمها بسیار اندک تغییر می کنند. کم کم دارم می ترسم از شخصیت زهرا که به گمانم از دوسالگی تشکیل و تکمیل شد.نه اینکه شخصیت بدی شکل گرفته باشد و من بترسم . از بی تغییری می ترسم. دلم رشد می خواهد.

مثال ها :

زنی که خسیس است و هر بار برای کوچکترین مسایل به دروغ روی می آورد و ادعای رک گویی هم دارد. از کودکی همینطور بوده.

مردی که پرتوقع و رک  می باشد و از کودکی انتظار داشته دیگران خواسته هایش را برآورده کنند.

زنی که همیشه مورد سو استفاده روحی و روانی اطرافیان قرار می گرفته.

دختری که همیشه همه حرفهایش را  آگاهانه و با هدف پنهان می کرده.

دختری که علیرغم هوش زیاد خودش را به خنگی می زند تا راحت تر در جمع باشد.

پسری که به دنبال کسب توجه است.

زنی که مهربان و دلسوز هست و خودش را بی رویه فدا می کند.

مردی که تنهاست.

زنی که شلوغ و پر سرو صداست.

پسری که پیچیده است.

زنی که مدعی است....


مثال ها زیاد است ولی منفی ها بیشتر آزارم می دهد و من را می ترساند.



شنبه 16 مرداد‌ماه سال 1395

اینباربه جای همه حرفهای همیشگی ام در مورد خودم به مثال روی آورده ام...

به حالت دراز کش روی یک تخته پاره در اقیانوس آرام شناورم. آفتاب تندی تمام بدنم را سوزانده و تشنگی امانم را بریده و صدای آب را می شنوم و هر از گاهی  جانوری کنارم قلپ قلپ می کند و یا پرنده ای پرواز می کند. نای بلند شدن و ایستادن ندارم. مدتهاست صدای آدمیزاد نشنیده ام.  آخرین آب نوشیدنی را محکم در دستم نگه داشته ام و در دست دیگرم چیزی است که فقط می دانم بسیار باارزش است .الان هنوز مانده تا نفسم به شماره بیفتد...

سه‌شنبه 29 تیر‌ماه سال 1395

روزهای صابونی

یه روزهایی در زندگی ما هست که مثل صابون لغزنده است و من اونها رو با هر دو دستم میگیرم که مبادا لیز بخورند ولی بالاخره دستهام خسته می شوند و یا اتفاقی می افته و صابون از دستم لیز می خوره. روزهایی که رضا بسیار مهربان و خوشرو هست و با تمام بدقلقی ها و خستگی های من کنار میاد و کلا همه چیز به صورت گل و بلبل درمیاد.


وقتی زهرا با خستگی و یا بیحوصلگی من ، منو محکم تر بغل می کنه و با چشمهایی که نی نی میزنه به من خیره میشه تا حالت چشمهام عوض بشه و بخندم، حال دگرگونی پیدا میکنم. یعنی اون احساس وجود یا عدم امنیتی که پشت اون پرده زلال چشمهاش به حالت روحی من وصل شده ، منو دیوانه می کنه. دلم نمیخواد شادی و غم زهرا به حال من وصل باشه ....

دوست دارم بیشتر بنویسم ولی الان حس نوشتن ندارم.

سه‌شنبه 22 تیر‌ماه سال 1395

آرزوی خواستنی و محال

یکی از آرزوهام اینه که بشینه و من  سرم رو بگذارم روی پاهاش و اون دست بکشه روی سرم و انگشتانش توی موهام بلغزند و بهم بگه دخترم من همه چیز رو می دونم و صبرکن.


....وَ عَسی‏ أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ عَسی‏ أَنْ تُحِبُّوا شَیْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ وَ اللَّهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ


دوشنبه 21 تیر‌ماه سال 1395

کبد

حرص میخورم و حرص 


نه تنها داره یه جوری برنامه ریزی می کنه تا اون فرد نرسه به مهمانی تولد زهرا ، بلکه مدام در خانه و خطاب به زهرا و با الفاظ بد و نامناسب اسمش رو میاره.

خدایا هربار چیزی میگه ، فقط در دلم میگم یاخدا بهم صبر بده. 

روزی ده بار و سکوت میکنم. کافیه خداجون یا بیشتر نیازه. 


دوشنبه 14 تیر‌ماه سال 1395

بهینه سازی/ optimization

آره من زیادی فکر میکنم.در احساسات و عواطف و روابطم زیاد غرق می شوم . زیاد به همه ابعاد روح یک بشر که در مقابلم ایستاده باشد، گیر می دهم.

کم کم دارم به کتاب خوانی خودم هم گیر می دهم. احساس می کنم دایره کتابهایم خیلی تنگ بوده و حالا مثل یک گره کور به دور افکار من بسته شده . من تقریبا با هرکسی صحبت کنم با هر باور و سلیقه ای و در هر رده سنی که باشد ، می توانم از یک کتاب مشترک اسم ببرم.یعنی محدوده کتاب خوانی ام وسیع بوده ولی این حلقه کتابهای من باید به سمت گشایش و فراخی می رفت. به سمت بهینه سازی افکارم. به سمت رشد متعارف نه کمال گرایانه. درکتاب خوانی هایم با شخصیت های کتاب ها (حتی فرعی ترین شان )،  درگیر می شدم و از آنها انتظار داشتم با توجه به نگاه موشکافانه نویسنده بر  زندگی شان  به نتیجه خاصی برسند. یا حداقل به شناخت دست یابند.کتابهای کودکی ام یا علمی بود که همه چیز تعریف شده و مطلق بود و یا داستان و رمان بود که همه چیز ساخته ذهن بود  و یا مجله بود که از هر دری سخنی بود! احساس میکنم در این سیر کتابخوانی جای بعضی کتابهاخالی  است. از این رو دلم میخواهد زهرا کتابخوانی هایش در مسیر باشد. پراکنده و بی هدف نباشد. من هرجا که می رفتم تا چشمم به نوشته ای می خورد ، (حتی یک ورق روزنامه دور دسته سبزی)آن را می خواندم. این کار فواید زیادی دارد اما پراکندگیش الان مثل یک زخم کهنه سرباز کرده. نمی دانم چگونه واضح توضیح دهم . اما احساس می کنم هردوره سنی و هر مرحله از اعتقادات و شناخت نیاز به حلقه کتابهای خاص خودش دارد. نه تنها کتاب بلکه فیلم و آموزش های علمی و هنری و از همه مهمتر روابط با آدمها. یعنی بهتر است فرصت تجربه هر چیزی را درزمان خودش پیدا کرد. تا هم طعم شیرینش را تجربه کرد و هم آنچه که لازم است بر جان نشیند و اضافاتش حذف شود. گاهی هیجانات و تغییرات و احساسات برای یک دوره سنی خاص یا خیلی زود است و یا خیلی دیر.

رسیدم به آدمها. هرآدمی مربوط به یک دوره زمانی در زندگی هرکسی  است. مثلا دوست کودکی من الان یک کارگردان تیاتر و مربی حرکات موزون در تهران است و من هر چندسال که ببینمش با یک سلام ساده  دیگر صحبتی ندارم. هردو خوشحال می شویم از دیدن همدیگر اما من کجا و او کجا و من همیشه در ذهنم به او هم می رسم. و تصویر ذهنی ام یک اتاق در خانه کودکی است که ما همه بچه های دهه شصت فامیل جمع بودیم و داشتیم بازی می کردیم و وقتی همه رفتند در حیاط بازی کنند و من ماندم تا کمی اتاق را مرتب کنم او هم آمد و خیلی ساده گفت ممنون که در خانه شما اجازه داریم با تمام اسباب بازی ها بازی کنیم. همین و دیگر تمام . اما او هنوز در ذهن من یک گوشه نشسته. حالا که فکر میکنم میبینم در ذهنم و در گوشه گوشه اش آدمهای زیادی نشسته اند. از تهمینه که یکسال هم کلاس بودیم و دوم ابتدایی از مدرسه مان رفت  تا پردیس که همین اواخر به دایره دوستانم اضافه شده و ارتباطاتم با او بسیار کم است ولی او هم نشسته. از همین رو ذهنم انباشته شده. هرچه خانه را مرتب می کنم احساس می کنم هنوز درهم و برهم است. اصلا چگونه می شود کسی را از ذهن پاک کرد. من نه تنها کسی را از ذهن پاک نمی کنم ( مثلا هنوز امید دارم تهمینه اول دبستانم را ببینم) بلکه مدام به دایره دوستانم افزوده می شود. گاهی به خلوتی ذهن رضا حسادت می کنم.(گرچه گاهی دلم می سوزد) اما در کل می گویم.  در اتاق مجردیش دو عدد پیراهن و دو عدد شلوار و چهار عدد لباس خانه بود  و یک تخت و یک کامپیوتربود . دوستانش هم در همین لحظه چهار نفر هستند که دوتایشان شیراز نیستند.درگیر کسی نمی شود . به کسی گیر نمی دهد. کاری به کسی ندارد و آنقدر زود  تکلیفش را با خودش مشخص کرده که الان راحت نشسته در وسط حلقه اش و خودش می گوید اگر گیر دادن های من  در رابطه با ارتباطات جمعی بگذارد راحت زندگی می کند. یک حلقه دارد که نه بزرگ می شود و نه کوچک. چون مدتهاست که آدمهای حذف شدنی را حذف کرده. و اضافه شدن آدمها هم زیاد راحت صورت نمی گیرد. از همین رو ذهنش از لحاظ عواطف بشری ثبات دارد. میزان وابستگی هایش تعریف شده و مشخص است.

داشتم در مورد بهینه سازی میگفتم. بهینه سازی افکار . بهینه سازی ذهن یعنی استفاده مناسب از بانک های اطلاعاتی موجود بدون گذراندن وقت اضافی در حلقه های اطلاعاتی مختلف. کتاب ها ، فیلم ها ، آدمها ، دنیای مجازی همه و همه انباشتگی ذهنی می آورند. یک ماه است که تلویزیون  و کامپیوتر خانه مان  کاملا خاموش است و فقط در روز یک بار برای زهرا به مدت یک الی دو ساعت روشن می شود(کارهای اینترنتی با لب تاب انجام می شود و از کامپیوتر فقط فیلم و سریال نگاه می کردیم). قبلا هم زیاد روشن نبود ولی حالا کلا خاموش است. در این یک ماه دلم برای فیلم و سریال دیدن تنگ می شود اما فیلم خوب و بی دغدغه منطبق برمعیارهای من بسیار اندک است و از این رو فعلا انیمیشن های زهرا را می بینم که باز دوبله های فارسی شان با آن الفاظ و کنایه های بزرگسالانه شان مضطربم می کند. وگرنه تا قبل از زهرا انیمیشن را دوبله نشده نگاه می کردم (با زیرنویس!).

سارا دوستی است از جنس آدمهای شبیه رضا. با این تفاوت که خانم است و توانایی بهتری داردکه با توجه به شخصیتش بهینه سازی را انجام دهد. سارا از نظر من کلا رو به جلو حرکت کرده. با استفاده مفید و حداقلی از امکانات و انرژی و زمان  و با کمک حلقه های ارتباطی و اطلاعاتی مشخص خودش ، ذهنش را بهینه و مرتب کرده است.  یک جلسه خانگی دارند که با دوستان گزیده شان هر دوهفته یکبار  در مورد مسایل مختلف صحبت می کنندو این جلسه توسط چند بزرگتر در مسایل مورد بحث ، مدیریت می شود تا از مسیر خارج نشوند. راستش من فرصت نمی کنم زیاد دراین جلسات شرکت کنم اما یکی از دغدغه هایم این است که مبادا روزی سارا من را دعوت نکند. علیرغم حضور کمرنگم سارا مرتبا پیگیری می کند که چرا نمیایی و هربار قبل از جلسه خودش تماس می گیرد تا مطمین شود من پیام جلسه را دریافت کرده باشم. و همین که هنوز از حلقه سارا حذف نشده ام برای من بسیار دلگرم کننده است ولی از حال خودم هم خبر دارم و از خودم دلخورم.

بهتر است با یک جمله که چند شب پیش از استادم شنیدم تمام منظورم را برسانم :" متاسفانه بعضی از افراد هستند که در مدت ده سال نه به جلو حرکت کرده اند و نه به عقب. اینکه عقب نرفته اند خوب است اما زمان زیادی طی شده و عجیب است که قدمی جلو نرفته اند"

دوشنبه 31 خرداد‌ماه سال 1395

بادکنک

گاهی احساس می کنم یک بادکنک بزرگ هستم که با کوچکترین اشاره یک سوزن کوچک می ترکم.

شاد و فول انرژی میام سرکار و وقتی همکار یک کلمه میگه یا رییس یک عدم درک شرایط کارمندانش  رو نشون میده بهم میریزم.

وقتی زنگ میزنه و به خواسته و خواهش  من به راحتی جواب نه میده و تنها دلیلش اینه که "دلم نمیخواد"از هم می پاشم.

وقتی .....

وقتی ......

وقتی .....

در گردباد وقتی ها محصور می شوم و کسی منو باید بیرون بکشه. راستی اونایی که هیچی روشون تاثیر نمیذاره از کدوم سیاره اومدن.

چقدر تشنه ام ....



پ. ن درگیری های ذهنی ام : دو روز پیش زهرا گفت : مامان ما اگر dک بچه دیگه بخواهیم ، شما باید ازدواج کنی؟



چهارشنبه 26 خرداد‌ماه سال 1395

سفر!

هنوز در حال مباحثه و مجادله و مناقشه و منازعه و مزایده و معامله با ترس هام هستم.

نمی دونم وقتی راجع به این ترس که در پست قبل ذکر کردم ، به کسی توضیحی می دهم چه برداشتی می کند. اما خلاصه کلام من اینه که من پذیرفته ام که اطرافیان و محیط زندگیم این مدلی هست و تنها چیزی که نگرانم می کنه اینه که خودم از عهده اش برنیام.  


وقتی زهرا در مورد ترس های شبانه اش صحبت میکرد و از خدا می خواست که دیگه خواب بد نبینه . نشستیم کنار هم و در مورد هرچیزی که هر کسی می ترسه توضیح دادیم. زهرا از روح و تاریکی و هیولا و فیلم هایی که جنگی هست و  بابا نگاه می کنه وناراحت شدن معلم مهد و  سوسک و صدای تلمبه آب تو حیاط و واردشدن ناگهانی کسی به اتاق و ... می ترسه و من از بچه دوم و ادامه تحصیل و جابجایی محل زندگی و مرگ عزیزانم و تصادف وحشتناک و تب کردن زهرا و گربه و از دست دادن یک رابطه دوستی و ... بعد از صحبت های بسیار ، زهرا بریکی از ترس هاش غلبه کرد و دیشب خودش با دمپایی یک سوسک رو دنبال کرد.هنوز در مورد روح انواع سوالات عجیب و غریب رو می پرسه .  و من هنوز با همه ترس هام مشکل دارم. به نظر میاد ترس های زهرا واقعی تر و ملموس تر و جدی تر است.


رویای شیرین این  روزهای ما شده سفر به نیمه غربی و شمال غربی ایران ...کتاب اطلس راهها( که هدیه یه دوست هست )  رو نگاه می کنیم و به همه جا سرک می کشیم از آستارا تا خوزستان و از مشهد تا بندرعباس و از ایلام تا زابل ...فقط رضا حواسش هست که مبادا در این انتخاب مسیرها  اتفاقی و حتی گذری به تهران برسیم!!!


( تعداد کل: 352 )
   1      2      3      4      5      ...      36      >>