X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
چهارشنبه 17 آذر‌ماه سال 1395

رفیق



دوستم زنگ زده با حالت اورژانسی میگه :" رضوان ما به همنشین خوب نیازداریم.داریم گم میشیم"!



جمعه 12 آذر‌ماه سال 1395

به این نتیجه رسیدم که مشکل از جای دیگری است

نمی دانم چند نفر در دنیا هستند که بافکر نداشته ها ، به شکر داشته ها بپردازند نه اینکه برای خود داشته ها صرفا شاکر باشند و احساس شادی کنند.


هشت سال است که فکر میکنم ، مرد من  نمی خندد ، ولی خب تا به حال در خانه بداخلاقی تند و شدید نداشته است.

مرد من به علایق و سلایق و عزیزان و مسایل ارزشمند من احترام نمی گذارد و  گاها توهین هم می کند  ولی تا به حال به شخص من کمتر از عزیزم نگفته است..

مردمن با هیچ کس زیاد ارتباط برقرار نمی کند حتی با مادر و برادرش ، (از این رو زنگ خانه من که عاشق مهمانم هرگز زده نمی شود ، تنها مهمانان من پدر و مادرم هستند که تقریبا ماهی یک بار باید زنگ بزنم تا شاید بیایند و دلیل شان هم کاملا منطقی است ، همسرم سه ماهی یک بار با  خواهش های مکرر من ،  یک ناهار به آنجا می رود و غذامیخورد و بی هیچ حرفی برمی گردد ، برادرهایش هم سالی یک یا دوبار به خانه ما می آیند.) داشتم میگفتم مرد من با هیچ کس ارتباط برقرار نمی کند اما خب بهتر از داشتن روابط نا امن است.

مرد من با من و زهرا زیاد وقت نمی گذراند ، کلا در خانه است ، سرکار می رود و به خانه برمی گرددو به کارهای شخصی اش (کلش و ...)می پردازد و با التماس گاهی ما را بیرون می برد اما خب مرد سالمی است . 

مردمن احساسات در زندگیش تعریف و جایگاه ندارد اما خب در زندگی مشترک کارهای بی عقل و بی منطق نمی کند.

مرد من مدام از وضعیت موجود شکایت دارد و ناراحت است ولی نان حرام به خانه نمی آورد.


پس من را چه می شود که بعضی از  روزها ذره ای دلخوشی در رابطه با او در دلم احساس نمی کنم و هرچه تلاش می کنم نمی توانم این قالب پوسیده و کهنه ذهنم را عوض کنم.


شنبه 6 آذر‌ماه سال 1395

بگرد و پیدا کن

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
شنبه 6 آذر‌ماه سال 1395

من vs من

کاش خیلی وقت پیش ها  زنی بودم که به دنبال جلب محبت اطرافیان به صورت افراطی نبودم و ترس از دست دادن توجه هرکسی را نداشتم. بیشتر خودم را دوست می داشتم  و برای خودم احترام بیشتری قایل  می بودم تا اینکه با هدیه دادن و احوالپرسی های منظم و انجام دادن کارهای دیگران احترام آنهارا جلب کنم. دلم میخواست قوی می  بودم و با هر قهر کوچک طرف مقابلم به زانویش نمی افتادم تا بخندد و فراموش کند و بیشتر راجع به ناراحتی اش صحبت کند. دلم می خواست نسبت به اشتباهات اطرافیان که منجر به آسیب های جدی می شد، بی اعتنا می شدم.انگار با خودم در جنگ بودم...چرا برای رفتن به یک عروسی یا مهمانی ساده خودم را به آب و آتش می زدم. چرا برای یک ناهار یا شام نخورده خودم را عذاب می دادم.حالا دلم می خواهد به زهرا یاد بدهم که کمی بیشتر برای روح و روان و غرور خودش ارزش قایل باشد و تمام حسرتم این است که بلد نیستم و از الان دارم تلاش میکنم که کمی متفاوت از خودم عمل کنم ولی سخت است و بعضی روزها احساس می کنم اصلا نمی توانم. همان لحظاتی که به زهرا اخم می کنم و او سرتاپایم را پر از بوسه می کند بیشتر ازقبل از کارهای خودم دلخور می شوم.


پ.ن : من توقع ساده و اندکی داشتم برای نشان دادن احساس شادی ات...اما تو ...




سه‌شنبه 25 آبان‌ماه سال 1395

طعم ابدی

این روزها احساس می کنم همه لحظاتم تکرار ناپذیرند . احساس می کنم به زودی تغییرات زیادی رخ می دهد. نه عمدتا تغییرات خوب. بلکه گاه با اضطراب و  نگرانی روز را به پایان می رسانم. هربار زهرا را در آغوش می یرم احساس می کنم ممکن است دیگر نتوانم با این آرامش و خیال راحت ببوسمش و ببویمش. یک روز با هم به خرید رفته بودیم و علیرغم اینکه قانون خرید این است که زهرا فقط یک چیز را انتخاب کند، وقتی از فروشگاه بیرون آمدیم و سوار ماشین شدیم بدون اینکه متوجه باشم برایش هرچه را خواسته بود خریده بودم . انگار که مسخ لحظه ها شده بودم. شاید اگر انصاف و پایبندی نسبی زهرا به قوانین نبود خیلی بیشتر از اینها خرید کرده بودیم. اصلا احساس می کنم همه چیز از من دور و دورتر می شود.هر روز دلم برای همه کس و همه چیز تنگ می شود.

امروز در آزمایشگاه منتظر بودم تا نوبت خونگیری من بشود و دختری ده ساله در جایگاه خونگیری نشسته بود و مادرش دستانش را در دست گرفته بود تا هنگام خونگیری کمتر اذیت شود.دلم ریش شد وقتی زهرا را تصورکردم که تا چندبار باید بیماری و دردهایش را ببینم. بعد به ذهنم رسید آیا اصلا خواهم دید.

گاهی دلم می خواهد در خانه بشینم و مدام در خدمت زهرا و رضا و بابا و مامانم و برادرم  باشم. همه در ها را ببندم و در بین عزیزترین هایم بمانم.

انگار که یک تکه کیک شکلاتی در دست داشته باشم و ذره ذره مزه اش کنم تا تمام نشود و طعمش در دهانم باقی بماند.


- دلم می خواست من هم یک همسر بسیار  همراه و همزبان  و حامی داشته باشم. یک رفیق همیشگی همه  لحظات زندگی . خودم نوشته بودم که آدمها گاها ویترین خوبی را از زندگیشان به نمایش می گذارند و نمی توان صرفا دل بسته و حسرت خور یک تکه از زندگی ها شد  ولی بعضی ها خیلی واقعی اند. دلم برای یک هم زبان تنگ شده. اما دیشب زمانی که داشتم  آشپزخانه را مرتب می کردم ، صدای نفس های آرام و منظم زهرا و رضا را که خواب بودند شنیدم سعی کردم کارهایم را آهسته تر انجام دهم تا بیدار نشوند. به ذهنم رسید مگر نهایتا چندسال دیگر زنده ایم. سی سال که گذشت و شاید خیلی از  آرزوهای کمال گرایانه ی من هرگز برآورده نشود. رو به آسمان کردم و یکی از آن بهترین همزبان ها را در آن دنیا خواستم. شاید هیچ پاداش و بهشتی برای من لذت بخش تر از یک همدم خوب نباشد. امیدوارم این صرفا یک خیال فانتزی نباشد.



شنبه 22 آبان‌ماه سال 1395

چهارشنبه 19 آبان‌ماه سال 1395

بنای من کوو؟


قسمتی از یادداشت مرتضی درخشان در همشهری جوان شماره 577

{{{{بنویسم که چی بشه؟مادر بچه ها گفته بود: " جنازه اش برنگشت ، اما فیلم شهادتش منتشر شد. به ما گفتن جبهه ی ... برای پس دادن جنازه پول خواسته گفتم درست نیست فدای آوارگی زینب....چند وقت بعد هم خبر دادند در گورهای دسته جمعی دفن شده...." باورم نمی شود این حرف ها را دارم می شنوم. گور دسته جمعی ، فیلم شهادت همسر، معاوضه جنازه با پول،بنویسم که چه؟مثلا بنویسم بچه ها با پدرشان هنوز ارتباط دارند. بنویسم که چی بشه؟ ما بنا داریم بعضی چیزها را باور نکنیم.}}}}}}}



من بنا دارم که چی ؟





یکشنبه 16 آبان‌ماه سال 1395

عاشقانه

شاید اگر در نوزده سالگی هم  می دیدمش ، مثل همان روز اردیبهشت بیست و پنج سالگی دلم می لرزید ، نیاز نبود اتفاقی بیفتد ، صدایش را دوست داشتم و دارم. 

اصلا بیقرارش میشدم و دلم می تپید ، اما بیشتر آن روز عاشقش شدم و بی تاب بودنش و دلم لرزید که اگر نباشد چه سخت خواهد شد ، که :

زهرا تازه به دنیا آمده بود با سه پوشه آبی به خانه آمد و گفت هرسه مان را بیمه عمر کرده که اگر خدای ناکرده روزی او یا من  نباشیم ،  زهرا دلگرم باشد به این پس انداز و سودش ، و خب آن قسمتش اوج بود که گفت خودش را با مبلغی دوبرابر من وزهرا بیمه کرده که اگر خودش نباشد ، برای من و زهرا اندوخته بیشتری بماند. 

از آن روز تا بحال هرماه که از حقوقش قسط بیمه عمر کم می شود اشک در چشمم جمع می شود. بغض می کنم. و دلم بی تاب بودنش می شود. 

یکشنبه 16 آبان‌ماه سال 1395

یا میگن ای بابا این همون فاطمه است یا میگن این همون خانم هست که ...

لابد فکر کردم با نوشتن غر غرها و کمبودها و حرفهایی که نتوانستم به طرف مقابل بزنم ، خودم را همان که هستم نشان دادم و از این رو انتظار بیشتری داشتم از آنها که میخوانند.

لابد فکر کردم با گفتن و نشان دادن زیبایی ها و دلخوشی ها ، خودم را همان که هستم نشان دادم و همه دور و برم در حال همراهی هستند و از این رو انتظار بیشتری داشتم از آنها که میخوانند و می بینند. 

لابد فکر کردم با انجام دقیق کارها و منظم بودن و اشتیاق به کار ، خودم را همان که هستم نشان دادم و همه فهمیده اند که من ابعاد دیگری هم دارم.

لابد فکر کردم همه چیزخوب و بد  را می توان باهم فهمید حتی وقتی که دارم بدگویی میکنم. غیبت میکنم، عصبانی می شوم و یا حسرت میخورم و از بقیه انتظار داشته ام به من حق بدهند. 

لابد فکر کردم همان باشم که هستم، گاهی خسته گاهی شاد گاهی دلگیر گاهی لجوج گاهی عصبانی گاهی مهربان و از همسرم و دخترم و پدرو مادر و برادرکوچکم و دوستانم انتظار و توقع داشته ام که .....

پ.ن:شاید بعدا کاملتر نوشتم 

چهارشنبه 12 آبان‌ماه سال 1395

سلام صبح بخیر عزیزم

از   توان و تحمل اندوخته ام هم کاری برنمی آید وقتی که خشم و تنفر و کینه و حس انتقام جویی کهنه اش مرا احاطه می کند.

صبحت چگونه اغاز شد؟ با شنیدن عباراتی که دلگیر کننده و منزجر است.


( تعداد کل: 376 )
   1      2      3      4      5      ...      38      >>